شمارهٔ ۹۴
عاشق دیندار باید تا که درد دین کشدسرمهٔ تسلیم را در چشم روشن بین کشد
با قناعت صلح جوید محرم حرمت شودبرگ بیبرگی به فرق زهره و پروین کشد
دیدهٔ یعقوب را دیدار یوسف توتیاستسینهٔ فرهاد باید تا غم شیرین کشد
جعفر طیار باید تا به علیین پردحیدر کرار باید تا ز دشمن کین کشد
هر خسی از رنگ و گفتاری بدین ره کی رسدمرد چون صدیق باید تا سم تنین کشد
نور بو یوسف نداری کی رسی در چاه علمبایزید فقر باید فاقهٔ ماتین کشد
از سعادتها سنایی در سرخس افگند رختشکر این از شور بختی محنت غزنین کشد
برگ بیبرگی نداری گرد آن درگه مگردچشم هر نامحرمی کی بار نقش چین کشد
چند ازین دعوی بیمعنی بیبرهان تومدعی فردا به محشر رخت زی سجین کشد