شمارهٔ ۴۹
چه ممسکی که ز جود تو قطرهای نچکداگر در آب کسی جامهٔ تو برتابد
به مجلسی که تو باشی ز بخل نگذاریکه رادمردی از آن صدر نیکویی یابد
به ابر برشده مانی بلند و بیبارانکدام زایر و شاعر سوی تو بشتابد
کو خود نباری و بر هیچ خلق نگذاریمر آفتاب فلک را که بر کسی تابد