شمارهٔ ۴۸
خواجه در غم من ار گفت که چون بیخرداندین به دل کردهای اندر ره دنیا لابد
دیو در گوش هوا و هوسش میگویداز پی کبر و کنی چون متنبی سد جد
من چه دانستم کز تربیت روحالقدسدر گذشتهست ز شادی و گذشته زا شد
کرده یک ذوق به راه احدی چون احمدشکر چون کوه حرا صبری چو کوه احد
گر بدانستمی آن خوی سلیمانی اوپیش او سجده کنان آمدمی چون هدهد