گنج

شمارهٔ ۳۱

زین پسم با دیو مردم پیکر و پیکار نیستگر بمانم زنده دیگر با غرورم کار نیست
یافتم در بی‌قراری مرکزی کز راه دینجز نشاط عقل و جانش مرکز پرگار نیست
یافتم بازاری اندر عالم فارغ دلانکاندران بازار خوی خواجه را بازار نیست
در سرای ضرب او الا به نام شاه عقلبر جمال چهرهٔ آزادگان دینار نیست
بر گل حکمت شنوده باده گلگون حکمگاه اسراف خماری بر گلی کش خار نیست
زیر این موکب گذر کن بر جهان کز روی حکمجز به شمشیر نبوت کس برو سالار نیست
واندر آن موکب سوارانند کاندر رزمشانرستم و اسفندیار و زال را مقدار نیست