گنج

شمارهٔ ۱۶۹

شغل سرهنگان دین از مرد متواری مجویسیرت ابرار را در طبع اضراری مجوی
از هوای فقر مردان کاخ فغفوری مخواهدر سرای سوز سلمان تخت جباری مجوی
در میان دوکدان لاف هر تردامنینیزه و گرز و کمان و تیر عیاری مجوی
دل که در سودا غمی شد بینی از بویش مگیردر خرابهٔ بام گلخن طبل عطاری مجوی
خلعت بوذر نداری گام دینداری منهقوت حیدر نداری نام کراری مجوی
خار پای راه درویشان آن درگاه رادر کف دست عروس مهد عماری مجوی
هر کسی را نور صدق عشق این ره کی دهدصورت خورشید را اندر شب تاری مجوی
گرد طاووسان دین گرد و بمان اوباش رادر دهان زاغ پیسه مشک تاتاری مجوی
بر سر طور هوا طنبور شهوت می‌زنیعشق داری لن ترانی را بدین خواری مجوی
ور تو خواهی نفس شیطان از تو بیزاری کندنام عشق دوست را جز از سر زاری مجوی