شمارهٔ ۱۴۴
پای بلقاسم ز پای بلحکم بشناس نیکنیستی ایوب فرمان از دم کرمان مکن
تیغ شرع از تارک بدخواه دین داری دریغشرط مردان این نباشد ای برادر آن مکن
عزم داری تا که خود بزغاله را بریان کنیپس چو ابراهیم رو فرزند را قربان مکن
این ترا معلوم گردد لیکن اکنون وقت نیستکیست هر کو گر تواند گفت این کن آن مکن
هر کجا مردی بد اکنون همچو تو تردامنندچند گویی مرد هستم یاد نامردان مکن
اهل را در کوی معنی همچو مردان دستگیریار نااهلان مباش و یاد نا اهلان مکن
ناقد نقدی ولیکن نقد را آماده کنکم بضاعت تاجری تو قصد در عمان مکن
خواجه را این آیت اندر سمع کمتر میشودبشنو این آیت که کل من علیها فان مکن