شمارهٔ ۱۴۰
منم آن مفلسی که کیسهٔ منندهد شادیی به طراران
سیم در دست من نگیرد جایچون خرد در دماغ می خواران
مستی از صحبتم بپرهیزدهمچو خواب از دو چشم بیماران
من چنین آزمند نومیدماز تو ای قبلهٔ نکوکاران
کافتاب امید را به فلکیخشکسال نیاز را به باران