شمارهٔ ۱۰۹
ای خداوند قایم قدوسملک تو ناقیاس و نامحسوس
قایمی خود به خود قیام تو نیستبه قیامی که هست ضد جلوس
ساحت سینههای مشتاقانز آرزوی تو شد به دور و شموس
در دل عارفان حضرت توصد نهال از محبتت مغروس
نور افلاک در نهاد قدمکنی از راه عاشقان مطموس
هشت باغ و چهار رکن سرورجنت عدن با همه ناموس
پیش آن دل بدانکه کس نخردبه یکی مشت ارزن و سه فلوس
خاکپای بلال حضرت توگشته از راه دین تاج رئوس
خاک بر سر دبیر حضرت راچون نداند همی یمین غموس
کردم آواره از مساکن عزحل منجوس و طالع منحوس
گرچه زاغ سیاه گشتستمنگزینم مقام جز ناقوس
زاغ گر بشنود کند در حالزین سخنها کرشمه چو طاووس
شد مقیم سرخس و اندر ویهمچو دزدی به قلعهای محبوس
ای سنایی بود که در غزنینمیندانند شاه را ز عروس