گنج

شمارهٔ ۹۸

آنرا که خدا از قلم لطف نگاردشاید که به خود زحمت مشاطه نیارد
مشاطه چه حاجت بود آن را که همی حسنهر ساعت ماهی ز گریبانش برآرد
انگشت نمای همه دلها شود ار چهناخنش نباشد که سر خویش بخارد
با زحمت شانه چکند چنبر زلفیکاندر شب او عقل همی روز گذارد
مشاطه نه خام آید جایی که بدانجاینقاش ازل بر صفتش خامه گذارد
کی زشت شود روی نکو ار بنشویندکی خشک شود طوبی اگر ابر نبارد
ای آنکه همه برزگر دیو در اسلامدر مزرعهٔ جان تو جز لاف نکارد
مشاطهٔ تو چون تو بوی دیو تو لابدهم نقش ترا بر دل و جان تو نگارد
کانکس که مر او را نبود جلوه‌گر از عشقشهد از لب او جان و خرد زهر شمارد
وانرا که قبولش نکند عالم اقبالگر گلشکری گردد کس را نگوارد
حقا که به مردم سقر نقد ببینیگر هیچ ترا حسن به خوی تو سپارد
هر روز دگر لام کشی از پی خوبیزین لام چه فایده کالف هیچ ندارد
آنجا که چنو جان طلبی یافت سناییجان را بگذارد چو تویی را نگذارد