شمارهٔ ۷۵
رازی ز ازل در دل عشاق نهانستزان راز خبر یافت کسی را که عیانست
او را ز پس پردهٔ اغیار دوم نیستزان مثل ندارد که شهنشاه جهانست
گویند ازین میدان آن را که درآمدکی خواجه دل و روح و روانت ز روانست
گر ماه هلال آید در نعت کسوفستور تیر وصال آید بر بسته کمانست
کاین کوی دو صد بار هزار از سر معنیگشتست کز ایشان تف انگشت نشانست
آنکس که ردایی ز ریا بر کتف افگندآن نیست ردا آن به صف دان طلسانست
گر چند نگونست درین پرده دل مامیدان به حقیقت که ز اقبال ستانست
قاف از خبر هیبت این خوف به تحقیقچون سین سلامت ز پی خواجه روانست
گویی که مگر سینهٔ پر آتش داردیا دیدهٔ او بر صفت بحر عمانست
این چیست چنین باید اندر ره معنیآن کس که چنین نیست یقین دان که چنانست
نظم گهر معنی در دیدهٔ دعویچون مردمک دیده درین مقله نهانست
در راه فنا باید جانهای عزیزانکاین شعر سنایی سبب قوت جانست