شمارهٔ ۶۵
کارِ دل باز ای نگارینا ز بازی در گذشتشد حقیقت عشق و از حد مجازی در گذشت
گر به بازیبازی از عشقت همی لافی زدمکارِ بازیبازی از لاف و بازی در گذشت
اندکاندک دل به راه عشقت ای بت گرم شدچون ز من پیشی گرفت از اسب تازی در گذشت
سودکی دارد کنون گر گوید ای غازی بدارتیر چون از شست شد از دست غازی در گذشت
چشم خونخوار تو از قتال سجزی دست بردزلف دلدوز تو از طرار رازی در گذشت
گر چه کشمیریست آن سیمین صنم از حسن خویشاز بت چینی و ماچین و طرازی در گذشت
بینیاز ار داشتی خوشدل سنایی را کنوناین نیاز و خوشدلی و بینیازی در گذشت