شمارهٔ ۶۴
عشق رخ تو بابت هر مختصری نیستوصل لب تو در خور هر بی خبری نیست
هر چند نگه میکنم از روی حقیقتیک لحظه ترا سوی دل ما نظری نیست
تا پای تو از دایرهٔ عهد برون شددر هستی خویشم به سر تو که سری نیست
بر تو بدلی نارم و دیگر نکنم یادهر چند که آرام تو جز باد گری نیست
در بند خسی وین عجبی نیست که امروزاسبی که به کار آید بی داغ خری نیست
خصم به بدی گفتن من لب چه گشایدمن بنده مقرم که خود از من بتری نیست
بسیار جفا هات رسیدست به رویمالمنة الله که ترا دردسری نیست
بسیار سمرهاست در آفاق ولیکندلسوزتر از عشق من و تو سمری نیست
بسیار گذر کرد در آفاق سناییافتاد به دام تو و از تو گذری نیست