شمارهٔ ۴۲۴
تا به گرد روی آن شیرین پسر گردم همیچون قلم گرد سر کویش به سر گردم همی
بهر آن بو تا که خورشیدی به دست آرم چنومن به گرد کوی خیرهخیره برگردم همی
پس چو میدان فلک را نیست خورشیدی چو توچون فلک هر روز گرد خاک در گردم همی
آبروی عاشقان در خاکپایش تعبیهستخاکپایش را ز بهر آب سر گردم همی
از پی گرد سم شبدیز او وقت نثارگه ز دیده سیم و گه از روی زر گردم همی
روی تا دارم به کویش در بهشتم در بهشتچون ز کویش بازگردم در سقر گردم همی
گه گهی از شرم تر گردم ز خشم آوردنشبلعجب مردی منم کز خشم تر گردم همی
گر هنوز از دو لبش جویم غذا نشگفت از آنکدر هوای عشقش اکنون کفچه بر گردم همی
تا چو شیر او رخ به خون دارد من از بهر غذاشهمچو ناف آهو از خون بارور گردم همی
روی زرد من ز عکس روی چون خورشید اوستزان چو سایه گرد آن دیوار و در گردم همی
گرچه هستم با دل آهوی ماده وقت ضعفچون ز عشقش یادم آید شیر نر گردم همی
هر چه پیشم پوستین درّد همی نادرتر آنکمن سلیم از پوستینش سغبهتر گردم همی
با سنایی و سنایی گشتم اندر عشق اوباز در وصف دهانش پر درر گردم همی