گنج

شمارهٔ ۴۰۰

تا مسند کفر اندر اسلام نهادستیدر کام دلم زهری ناکام نهادستی
زلف تو نیآرامد یک ساعت و دل‌ها رادر حلقهٔ مشکینش آرام نهادستی
از چهرهٔ خود باغی بر خاص گشادستیوز غمزهٔ خود داغی بر عام نهادستی
در عالم حسن خود بی‌منت گردونیهم صبح نمودستی هم شام نهادستی
بر جرم مه تابان مرغان حقیقت راهم دانه فگندستی هم دام نهادستی
در مجلس طنازی بر دست گران‌جاناناز بهر سبک‌باری صد جام نهادستی
شوریده نمی‌خواندند زین بیش سنایی راشوریده سنایی را تو نام نهادستی