شمارهٔ ۳۹۹
باز این چه عیاری را شب پوش نهادستیآشوب دل ما را بر جوش نهادستی
باز آن چه شگرفی را بر شعلهٔ کافوریصد کژدم مشکین را بر جوش نهادستی
در حجرهٔ مهجوران چون کلبهٔ زنبورانهم نیش کشیدستی هم نوش نهادستی
در غارت بی باران چون عادت عیارانهم چشم گشادستی هم گوش نهادستی
ای روز دو عالم را پوشیده کلاه تونامش به چه معنی را شبپوش نهادستی
از جزع تو اقلیمی در شور و تو از شوخیلعل شکرافشان را خاموش نهادستی
از کشی و چالاکی پیران طریقت راصد غاشیه از عشقت بر دوش نهادستی
سحرا گه تو کردستی تا نام سنایی رابا آنهمه هوشیاری بی هوش نهادستی