گنج

شمارهٔ ۳۹۰

از ماه‌رخی نوش‌لبی شوخ‌بلاییهر روز همی بینم رنجی و عنایی
شکرست مر آن را که نباشد سر و کارشبا پاک‌بری عشوه‌دهی شوخ‌دغایی
گویی که ندارد به جهان پیشهٔ دیگرجز آن که کند با من بیچاره جفایی
تا چند کند جور و جفا با من عاشقناکرده به جای من یک روز وفایی
تا چند کشم جورش من بنده به دعوا؟یعنی که همی آیم من نیز ز جایی
دانم که خلل ناید در حشمت او راگر عاشق او باشد بیچاره گدایی
گر جامه کنم پاره و گر بذل کنم دلگوید که مرا هست درین هر دو ریایی
خورشید رخ‌ست او و سنایی را زان چهچون نیست نصیب او هر روز ضیایی؟