شمارهٔ ۳۸۹
ای کرده دلم سوختهٔ درد جداییاز محنت تو نیست مرا روی رهایی
معذوری اگر یاد همی نایدت از مازیرا که نداری خبر از درد جدایی
در فرقت تو عمر عزیزم به سر آمدبر آرزوی آنکه تو روزی به من آیی
من بیتو همی هیچ ندانم که کجایمای از بر من دور ندانم که کجایی
گیرم نشوی ساخته بر من ز تکبرتا که من دلسوخته را رنج نمایی
ایزد چو بدادست به خوبی همه دادتنیکو نبود گر تو به بیداد گرایی
بیداد مکن کز تو پسندیده نباشدزیرا که تو بس خوبی چون شعر سنایی