شمارهٔ ۳۸۵
عقل و جانم برد شوخی آفتی عیارهایباد دستی خاکیی بی آبی آتشپارهای
زین یکی شنگی بلایی فتنهای شکر لبیپای بازی سر زنی دردی کشی خونخوارهای
گه در ایمان از رخ ایمان فزایش حجتیگاه بر کفر از دو زلف کافرش پتیارهای
کی بدین کفر و بدین ایمان من تن در دهدهر کرا باشد چنان زلف و چنان رخسارهای
هر زمان در زلف جان آویز او گر بنگریخون خلقی تازه یابی در خم هر تارهای
هر زمان بینی ز شور زلف او برخاستهدر میان عاشقان آوازهٔ آوارهای
نقش خود را چینیان از جان همی خدمت کنندنقش حق را آخر ای مستان کم از نظارهای