شمارهٔ ۳۸۳
گر بگویی عاشقی با ما هم از یک خانهایبا همه کس آشنا با ما چرا بیگانهای
ما چو اندر عشق تو یکرویه چون آیینهایمتو چرا در دوستی با ما دو سر چون شانهای
شمع خود خوانی همی ما را و ما در پیش توپس ترا پروای جان از چیست گر پروانهای
جز به عمری در ره ما راست نتوان رفت از آنکهمچو فرزین کجروی در راه نافرزانهای
عاشقی از بند عقل و عافیت جستن بودگر چنینی عاشقی ور نیستی دیوانهای
زان ز وصل ما نداری یکدم آسایش که توروز و شب سودای خود رانی دمی مارا نهای
یارت ای بت صدر دارد زان عزیزست و تو زاندر لگد کوب همه خلقی که در استانهای
هر کجا صحراست گرم و روشنست از آفتابتو از آن در سایه ماندستی که اندر خانهای
تو برای ما به گرد دام ما گردی ولیکدام ما را دانهای هست و تو مرد دانهای
بر خودی عاشق نه بر ما ای سنایی بهر آنکروز و شب مرد فسون و شعبده و افسانهای