گنج

شمارهٔ ۳۶۸

ای ز آب زندگانی آتشی افروختهواندر او ایمان و کفر عاشقان را سوخته
ای تف عشقت به یک ساعت به چاه انداختههر چه در صد سال عقل ما ز جان اندوخته
ای کمالت کمزنان را صبرها پرداختهوی جمالت مفلسان را کیسه‌ها بردوخته
گه به قهر از جزع مشکین تیغها افراختهگه به لطف از لعل نوشین شمعها افروخته
هر چه در سی سال کرده خاتم مشکینت وامآن نگین لعل نوشین در زمانی توخته
ما به جان بخریده عشق لایزالی را تو بازلاابالی گفته و بر ما جهان بفروخته
ای ز آب روی خویش اندر دبیرستان عشقتختهٔ عمر سنایی شسته از آموخته