شمارهٔ ۳۵۹
ای گشته ز تابش صفای توآیینهٔ روی ما قفای تو
بادست به دست آب و آتش رابا صفوت و نور خاک پای تو
با تو چه کند رقیب تاریکتبس نیست رقیب تو ضیای تو
خود قاف ز هم همی فرو ریزداز سایهٔ کاف کبریای تو
در کوی تو من کدام سگ باشمتا لاف زنم ز روی و رای تو
هر چند که خوش نیایدت هل تالافی بزند ز تو گدای تو
این هژده هزار عالم و آدمنابوده بهای یک بهای تو
قیمت گر تو حسود بود ای جانزان هژده قلب شد بهای تو
ای راحت تو همه فنای ماوی شادی ما همه بقای تو
هم دوست همی کشی و هم دشمنچه خشک و چه تر در آسیای تو
این دست که مر تراست در شوخیاندر دو جهان کهراست پای تو؟
دیریست که هر زمان همیکوبنداین دبدبه بر در سرای تو
من بندهٔ زندگانی خویشملیکن نه برای خود برای تو
هر چند نیافت اندرین مدتیک شعله سنایی از سنای تو
با اینهمه هست بر زبان نونوشهری و سنایی و ثنای تو