شمارهٔ ۳۵۴
ای دریغا گر رسیدی دی به من پیغام تودوش زاری کردمی در آرزوی نام تو
از عتاب خود کنون پرم به بر گر بهر توپر بریده به بود تا مانم اندر دام تو
مینبود آن رخ نصیب چشم، اکنون آمدمتا صدف گردد مگر گوش من از پیغام تو
نیست اندر تو چو یومالحشر لهو و ظلم و لغوهمچو یومالحشر بیانجام باد ایام تو