شمارهٔ ۳۴۶
گر نشد عاشق دو زلف یار بر رخسار اوچون ز ما پنهان کند هر ساعتی دیدار او
یک زمان در هجر و وصل او شود خرم دلماین چه آفت رفت یارب بر من از دیدار او
غمزهٔ غماز او چون میرباید جان و دلگر نشد جادو به رخ آن طرهٔ طرار او
گر نیابم وصل رویش باشد از وی اینقدرعمر یارب میگذارم در غم تیمار او