شمارهٔ ۳۳۵
ای نموده عاشقی بر زلف و چاک پیرهنعاشقی آری ولیکن بر مراد خویشتن
تا ترا در دل چو قارون گنجها باشد ز آزچند گویی از اویس و چند گویی از قرن
در دیار تو نتابد ز آسمان هرگز سهیلگر همی باید سهیلت قصد کن سوی یمن
از مراد خویش برخیز ار مریدی عشق رادر یمن ساکن نگردی تا که باشی در ختن
آز را گشتن دگر آن آرزو دیدن دگرهر دو با هم کرد نتوان یا وثن شو یا شمن
بی جمال یوسف و بی سوز یعقوب از گزافتوتیایی ناید از هر باد و از هر پیرهن
باده با فرعون خوری از جام عشق موسویبا علی در بیعت آیی زهر پاشی بر حسن
پای این میدان نداری جامهٔ مردان مپوشبرگ بیبرگی نداری لاف درویشی مزن