شمارهٔ ۳۳۳
ای دل ار مولای عشقی یاد سلطانی مکندر ره آزادگان بسیار ویرانی مکن
همره موسی و هارون باش در میدان عشقفرش فرعونی مساز و فعل هامانی مکن
بیجمال خوب، لاف یوسف مصری مزنبیفراق و درد، یاد پیر کنعانی مکن
در خراباتی که این گوید که فاسق شو، بشووندران مجلس که آن گوید مسلمانی مکن
پیشِ یاجوج هوا سَدِّ سکندروار باشور جنان جویی غلو اندر جهانبانی مکن
آن اشاراتی که از عشقش خبر یابی مکنوان عباراتی که از یادش جدا مانی مکن
چون ز مار و مرغ و دیو و دد بمانی باک نیستچون ز نعمالعبد وامانی سلیمانی مکن
پارسی نیکو ندانی حک آزادی بجوپیش استاد لغت دعوی زباندانی مکن
چون مسلم زمزم و خانی ترا شد زان سپسقصهٔ دریا رها کن مدحت خانی مکن
از سنایی حال و کار نیکوان بررس به جِدمرد میدان باش تن در می ده ارزانی مکن