شمارهٔ ۲۹۰
او چنان داند که ما در عشق او کمتر زنیمیا دو چنگ از جور او در دامن دیگر زنیم
هر زمان ما را دلی کی باشد و جانی دگرتا به عشق بیوفایی دیگر آتش در زنیم؟
تا کی از نادیدنش ما دیدهها پر خون کنیم؟تا کی از هجران او ما دستها بر سر زنیم؟
گاه آن آمد که بر ما باد سلوت برجهدگاه آن آمد که ما با رود و رامشگر زنیم
گر فلک در عهد او با ما نسازد گو مسازما به یک دم آتش اندر چرخ و بر چنبر زنیم
گه ز رخسار بتان بر لاله و گل میخوریمگه ز زلف دلبران با مشک و با عنبر زنیم
پشتمان از غم کمان شد از قدش تیری کنیمباده پیماییم از خم بر خم دیگر زنیم