گنج

شمارهٔ ۲۸۶

خیز تا دامن ز چرخ هفتمین برتر کشیمهفت کشور را به دور ساغری اندر کشیم
هفت گردون مختصر باشد به پیش مرد عشقشاید ار دامن ز کون مختصر برتر کشیم
نفس ما خصمی عظیم اندر نهاد راه ماستغزو اکبر باشد ار در روی او خنجر کشیم
پای ما در دام عشق خوبرویان بسته شدزین قبل درد و بلای عاشقی بر سر کشیم
قصر قیصروان کسری گر نباشد گو مباشما به مردی حلقه در گوش دو صد قیصر کشیم
گر نشیند گرد کوی دوست بر رخسار ماخط عزل از جان و دل بر مشک و بر عنبر کشیم
این همه تر دامنان را خشک بادا دست و پاخیز تا خط فنا گرد سنایی برکشیم
در کلاه او اگر پشمی‌ست آتش در زنیمعقل و هوش خویشتن یک دم به مستی در کشیم