شمارهٔ ۲۷۴
دلبرا ما دل به چنگال بلا بسپردهایمرحم کن بر ما که بس جان خسته و دل مردهایم
ای بسا شب کز برای دیدن دیدار تواز سر کوی تو بر سر سنگ و سیلی خوردهایم
بندگی کردیم و دیدیم از تو ما پاداش خویشزرد رخساریم و از جورت به جان آزردهایم
ما عجب خواریم در چشم تو ای یار عزیزگویی از روم و خزر نزدت اسیر آوردهایم
از برای کشتن ما چند تازی اسب کینکز جفایت مرده و دل در غمت پروردهایم
تا تولا کردهایم از عاشقی در دوستیتچون سنایی از همه عالم تبرا کردهایم