شمارهٔ ۲۵۹
تا شیفتهٔ عارض گلرنگ فلانماز درد خمیده چو سر چنگ فلانم
تنگست جهان بر من بیچارهٔ غمگینتا عاشق چشم و دهن تنگ فلانم
گه جنگ کند با من و گه صلح کند بازمن فتنه بر آن صلح و بر آن جنگ فلانم
بسیار بدیدم به جهان سنگدلان راعاجز شدهٔ آن دل چون سنگ فلانم
گنگست زبانش به گه گفتن لیکنمن شیفتهٔ آن سخن گنگ فلانم
قولش همه زرقست به نزدیک سناییمن بندهٔ زراقی و نیرنگ فلانم