گنج

شمارهٔ ۲۴۹

روا داری که بی روی تو باشمز غم باریک، چون موی تو باشم
همه روز و همه شب معتکف‌وارنشسته بر سر کوی تو باشم
به جوی تو همه آبی روان‌ستسزد گر من هواجوی تو باشم
اگر چشمم ز رویت باز ماندبه جان جویندهٔ روی تو باشم
اگر زلفین چوگان کرد خواهیمرا بپذیر تا گوی تو باشم
به باغ صحبتت دلشاد و خرمزمانی بر لب جوی تو باشم
نگارینا! تو با چشم غزالیرها کن تا غزل‌گوی تو باشم