گنج

شمارهٔ ۲۴۴

روزی که رخ خوب تو در پیش ندارمآن روز دل خلق و سر خویش ندارم
چندین چه کنی جور و جفا با من مسکین؟چون طاقت هجرت من درویش ندارم
در مجمرهٔ عشق و غمت سوخته گشتمزین بیش سر گفت و کمابیش ندارم
تا سلسلهٔ عشق تو بربست مرا دستجز سلسله بر دستِ دل ریش ندارم
زان غمزهٔ غماز غم‌افزای تو بر مناسلام شد و قبله شد و کیش ندارم