گنج

شمارهٔ ۲۴۲

به دردم به دردم که اندیشه دارمکز آن یاسمی‌‌بر تهی شد کنارم
به وقتی که دولت بپیوست با منبپیوست هجرش به غم روزگارم
که داند که حالم چگونه‌ست بی توکه داند که شبها همی چون گذارم
خیالش ربوده‌ست خواب از دو چشمگرفتنش باید همی استوارم
ز من برد نرمک همی هوشیاریکنون با غم او نه بس هوشیارم
اگر غمگنان را غم اندر دل آمدچرا غمگنم من چو من دل ندارم
چون آن گوهر پاک از من جدا شدسزد گر من از چشم یاقوت بارم
وگر من نپایم به آزاد مردیببینند مردم که چون بی قرارم
همی داد ندهد زمانه مهان رااگر داد دادی نرفتی نگارم
چو من یادگارش دل راد دارمدهد هجر گویی به جان زینهارم