شمارهٔ ۲۳۰
تا من به تو ای بت اقتدی کردمبر خویش به بی دلی ندی کردم
از بهر دو چشم پر ز سحر تودین و دل خویش را فدی کردم
آن وقت بیا که من ز مستوریدر شهر ز خویش زاهدی کردم
همچون تو شدم مغ از دل صافیخود را ز پی تو ملحدی کردم
در طمع وصال تو به نادانیمال و تن خویش را سدی کردم
کز رفق سنایی اندرین حالتاز راه مغان ره هدی کردم