گنج

شمارهٔ ۲۲۷

تا بر آن روی چو ماه آموختمعالمی بر خویشتن بفروختم
پاره کرده پردهٔ صبر و صلاحدیدهٔ عقل و بصر بردوختم
رایت عشق از فلک بفراختمتا چراغ وصل را فروختم
با بت آتش رخ اندر ساختمخرمن طاعت به آتش سوختم
اسب در میدان وصلش تاختمکعبهٔ وصلش ز هجران توختم
جامهٔ عفت برون انداختمرندی و ناراستی آموختم