شمارهٔ ۲۰۱
از فلک در تاب بودم دی و دوشوز غمت بی تاب بودم دی و دوش
با لب خشک از سرشک دیدگاندر میان آب بودم دی و دوش
گاه میخوردم گه از بحر دعاروی در محراب بودم دی و دوش
بی رخ تو در میان بحر آببا نبید ناب بودم دی و دوش
از کمال هجر در صحرای دردتیر در پرتاب بودم دی و دوش
صحبت دیدار تو جستم همیگرچه با اصحاب بودم دی و دوش
بی تو لرزان و طپان بر روی خاکراست چون سیماب بودم دی و دوش