شمارهٔ ۱۸۲
با تابش زلف و رخت ای ماه دلافروزاز شام تو قدر آید و از صبح تو نوروز
از جنبش موی تو برآید دو گل از مشکوز تابش روی تو برآید دو شب از روز
بر گرد یکی گرد دل ما و در آن دلگر جز غم خود یابی آتش زن و بفروز
هر چند همه دفتر عشاق بخواندیمبا این همه در عشق تو هستیم نوآموز
در مملکت عاشقی از پسته و بادامبوس تو جهانگیر شد و غمزه جهانسوز
تا دیدهٔ ما جز به تو آرام نگیرداز بوسهاش مهری کن وز غمزهاش بردوز
با هجر تو هر شب ز پی وصل تو گویمیارب تو شب عاشق و معشوق مکن روز