شمارهٔ ۱۷
ای به بر کرده بی وفایی رامنقطع کرده آشنایی را
بر ما امشبی قناعت کنبنما خلق انبیایی را
ای رخت بستده ز ماه و ز مهرخوبی و لطف و روشنایی را
زود در گردنم فگن دلقیبرکش این رومی و بهایی را
چنگی و بربطی به گاه نشاطجمله یاری دهند نایی را
با چنان روی و با چنان زلفینمنهزم کردهای ختایی را
آتشی نزد ماست خیز و بیارآبی و خاکی و هوایی را
بار ندهند نزد ما به صبوحهیچ بیگانهٔ مرایی را
چون بود یار زشت پر معنیچکنم جور هر کجایی را
چو شدی مست جای خواب بسازوز میان بانگ زن سنایی را