گنج

شمارهٔ ۱۶

نیست بی‌دیدار تو در دل شکیبایی مرانیست بی‌گفتار تو در دل توانایی مرا
در وصالت بودم از صفرا و از سودا تهیکرد هجران تو صفرایی و سودایی مرا
عشق تو هر شب برانگیزد ز جانم رستخیزچون تو بگریزی و بگذاری به تنهایی مرا
چشمهٔ خورشید را از ذره نشناسم همینیست گویی ذره‌ای در دیده بینایی مرا
از تو هر جایی ننالم تا تو هر جایی شدینیست جای ناله از معشوق هر جایی مرا
گاهِ پیری آمد از عشق تو بر رویم پدیدآن چه پنهان بود در دل گاه برنایی مرا
کرد معزولم زمانه گاه دانایی و عقلبا بلای تو چه سود از عقل و دانایی مرا؟