شمارهٔ ۱۵۶
ای من غلام عشق که روزی هزار باربر من نهد ز عشقِ بتی صد هزار بار
این عشق جوهریست بدانجا که روی دادبر عقل زیرکان بزند راه اختیار
جز عشق و اختیار به میدان نام و ننگنامرد را ز مرد که کردهست آشکار
جز درد عشق غمزهٔ معشوق را که کردبر جان عاشقان بتر از زخم ذوالفقار
این درد عشق راست که در پای نیکوانهر ساعت ار بخواهد جانها کند نثار
در عشق نیست زحمت تمییز بهر آنکدر باغ عشق دوست به نرخ گل است خار