گنج

شمارهٔ ۱۵۲

میر خوبان را کنون منشور خوبی در رسیدمملکت بر وی سهی شد ملک بر وی آرمید
نامه آن نامه‌ست کاکنون عاشقی خواهد نوشتپرده آن پرده‌ست کاکنون عاشقی خواهد درید
دلبران را جان همی بر روی او باید فشاندنوخطان را می همی بر یاد او باید چشید
آفت جانهای ما شد خط دلبندش ولیکآفت جان را ز بت رویان به جان باید خرید
گویی اکنون راست شد «والشمس» اندر آسمانآیت «واللیل» کرد و «الضحاش» اندر کشید
گر ز مرد گرد بیجاده‌ش پدید آمد چه شدخرمی باید که اندر سبزه زیباتر نبید
هر چه عمرش بیش گردد بیش گرداند زمانچون غزلهای سنایی تری اندر وی پدید
کی تبه گرداندش هرگز به دست روزگارصورتی کایزد برای عشقبازی آفرید