گنج

شمارهٔ ۱۱

چند رنجانی نگارا این دل مشتاق رایا سلامت خود مسلم نیست مر عشاق را
هر کرا با عشق خوبان اتفاق آمد پدیدمشتری گردد همیشه محنت مخراق را
زآنکه چون سلطان عشق اندر دلی ماوا گرفتمحو گرداند ز مردم عادت و اخلاق را
هر که بی اوصاف شد از عشق آن بت برخوردکان صنم طاقست اندر حسن و خواهد طاق را
ذره‌ای از حسن او در مصر اگر پیدا شدیدل ربودی یوسف یعقوب بن اسحاق را
گر سر مژگان زند بر هم به عمدا آن نگارپیکران بی جان کند مر دیلم و قفچاق را
هر که روی او بدید از جان و دل درویش شدزر سگالی کس ندید آن شهرهٔ آفاق را