شمارهٔ ۱۰۸
ناز را رویی بباید همچو وردچون نداری گرد بدخویی مگرد
یا بگستر فرش زیبایی و حسنیا بساط کبر و ناز اندر نورد
نیکویی و لطف گو با تاج و کبرکعبتین و مهره گو با تختهنرد
در سرت بادست و بر رو آب نیستپس میان ما دو تن زینست گرد
زشت باشد روی نازیبا و نازصعب باشد چشم نابینا و درد
جوهرت ز اول نبودست این چنینبا تو ناز و کبر کرد این کارکرد
زر ز معدن سرخ روی آید برونصحبت ناجنس کردش روی زرد
کی کند ناخوب را بیداد خوبچون کند نامرد را کافور مرد
تو همه بادی و ما را با تو صلحما ترا خاک و ترا با ما نبرد
لیکن از یاد تو ما را چاره نیستتا در این خاکست ما را آب خورد
ناز با ما کن که درباید همیاین نیاز گرم را آن ناز سرد
ور ثنا خواهی که باشد جفت توبا سنایی چون سنایی باش فرد
در جهان امروز بردابَردِ اوستباردی باشد بدو گفتن که برد