قصیدهٔ شمارهٔ ۷۸ - در مدح خواجه ابو نصر منصور سعید
تا چرخ برگشاد گریبان نوبهاراز لاله بست دامن کهپایهها ازار
چونان نمود کل اثیری اثر به کوهکاجزای او گرفت همه طرف جویبار
از اعتدال و تقویت طبع او ز خاکصد برگ گل بزاد ز یک نوک تیز خار
اکنون که پر ز برگ زمرد شد از صباشاخی که بد چو هیکل افعی تهی ز بار
زان میکفد ز دیدن او دیدههای شاخکز خاصیت کفد ز زمرد دو چشم مار
از هجر نالش آرد بس بلبل از درختبا وصل گل برو چکند نالههای زار
زاید همی هوا به لطافت ز سعی چرخآن قوتی که داد عناصر به کوهسار
با آفتاب اگر بنتابد بروز نجمبیواسطه اگرچه نپاید بر آب نار
گر به سما بهشت نهانست تا به حشربی حشر چونکه کرد زمینش پس آشکار
بر دشت و باغ چیست پس از یاسمین و گلگردون پر ستاره و دریای پر شرار
گلزار بین سبزه پر از آب نارگونکهسار بین ز لاله پر از نار آبدار
بر شبه چنگ باز سر غنچههای گلبر شکل پای شیر شده پنجهٔ چنار
گر دشت خرمست چرا گرید از فرازاین پردهٔ کثیف لطیف اصل تند بار
زینجا نفیر ریزد ز آنجا نوای نایزینجا خروش عاشق و ز آنجا نشاط یار
خلقی پر از نشاط ز دشتی تهی ز برفطبعی تهی ز غم ز درختان پر ز بار
آن لاله فام بادهخوران زیر شاخ گلو آن گلرخان نشاط کنان گرد لالهزار
بیخ زمین چو افسر شاهان پر از گهرشاخ شجر چون گوش عروسان ز گوشوار
بر هر طرف بهشتی در هر بهشت حوربر هر چمن کناری و در هر کنار یار
مرغی بهر درخت و چراغی بهر چمنشاهی بهر طریق و عروسی بهر کنار
گرچه ز هر درخت خوشی دید هر دماغورچه درین بهار بها یافت هر دیار
لیک از بهار خرمیی نیستی به طبعچون خلق و طبع خواجه اگر نیستی بهار
منصوربن سعیدبن احمد که از کرمچون نصرت و سعادت و حمدست نامدار
آن کز مزاج گوهر و تاثیر علم اوبر نه فلک چهار گهر میکند نثار
آن خواجهای که گشت ز تعجیل جود خویشچون شخص سل گرفته سوال از کفش نزار
یک فکر تند از پی مدحش همه سخنیک منزلند از تک جودش همه قفار
کرد از تف سخاوت خود همچو چوب خشکدر کامهای خلق زبانهای افتخار
چشمی که نشر سیرت او بیند از مدیحآن چشم ایمنست بهر حال از انتشار
گر بنگرد به خشم سوی چرخ و آفتابدر ساعتی دو لیل بخیزد ز یک نهار
ای دایرهٔ نجات ز جود تو مستدیروی مرکز حیات ز عون تو مستدار
رویی که یافت گرد ستانهٔ درت ز لطفهرگز شکن نگیرد چون پشت سوسمار
خاکی که یافت سایهٔ حزم تو زان سپساز باد کوه کن نبرد در هوا غبار
آبی که یافت آتش عزمت کند چو وهمدر نیم لحظه چنبر افلاک را گذار
هرگز سپاه مرگ نیابد بدو ظفرآن کس که دارد از علم و علم تو حصار
مدحست طبع و فعل ترا سال و مه خورششکرست باز عمر ترا روز شب شکار
شد فرش پای قدر تو گردون مستقیمشد غرق بحر دست تو کشتی انتظار
گویی که هست بر بشره نزد خاطرتآنها که در عروق مفاصل بود نثار
زنده شود به علم و به احسانت هر زمانآنرا که کشت بوالحسن از زخم ذوالفقار
آخر گشاد تیر علوم تو از علاجبر مرگ سوی شخص فروبست رهگذار
از لطف و بخشش تو چو شمس ای فلک محلوز جود و بر یافت همه خلق بر و بار
پرمایهای چو گوهر و پر سایهای چو ماهپس چونکه هست روی عدو از تو همچو قار
نی نی مه و گهر چه خوانم ترا چو هستهر نکته صد سپهر و هر انگشت صد بحار
ای چرخ را به بذل یمینت همه یمینوی خلق را به جود یسارت همه یسار
هستم من آن بلند که گشتم ز چرخ پستهستم من آن عزیز که ماندم ز دهر خوار
از جور این زمان و زمانه نهاد منیک لحظه مینیابد همچون زمین قرار
از جهل عار باشد حظم ازوست فخروز شعر فخر زاید قسمم ازوست عار
هرگز نیافتم به چنین شعرهای نغزاز هیچ رادمرد به صد شعر یک شعار
تا پنجگانهایم دهند از دویست شعرروزی هزار بار دو چشمم شود چهار
چشمم همی ستاره از آن بارد از مژهزیرا که چون شبست برو روزگار تار
هستی سخن چه سود کسی را که نیستیاز سر همی برآرد هر ساعتی دمار
شوخیست مایهٔ طمع اشعار خوش چه سودکامروز فرق کس نکند افسر از فسار
آنراست یمن و یسر که با قوت تمیزنشناسد او ز جهل یمین خود از یسار
گر کارها چنانکه بباید چنان بدیدر پستی آب کی بدی و در هوا بخار
شاید که خاکپای تو بوسم که خود توییمداح را به جود و به انصاف دستیار
مجبور بخت بد بدم از روی چاکریزان مر ترا چو دولت تو کردم اختیار
نشکفت اگر ز روی تو والا شوم از آنکنه تو کم از مهی و نه من کمتر از خیار
تخمیم بر دهنده ز مدح و ثنا و شکردر بوستان عمر خود از حکمتم به کار
در زینهار خویش نگهدارم از بلاای خلق را به علم تو از مرگ زینهار
بودم صبور تا برسیدم به صدر توگرچه ز خلق بود روان و دلم فگار
آری به زخم ماری ابوبکر صبر کردتا لاجرم وزیر نبی گشت و یار غار
تا ز آتش و ز آب و ز خاک و هوا بودمر خلق را ز حکمت باری همی نگار
بادی چو آب و آتش و بادی چو باد و خاکدر صفوت و بلندی و در لطف و در وقار
بادت ز سعی بخت همیشه تهی و پراز رنج تن روان و ز مقصود دل کنار