گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۷۷ - در مدح یوسف‌بن حدادی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ار۵۸ بیت
نیست عشق لایزالی را در آن دل هیچ کارکو هنوز اندر صفات خویش ماندست استوار
تا بوی در زیر بار حلق و خلق و جلق و دلقپرده‌داران کی دهندت بار بر درگاه یار
تا تو مرد صورتی از خود نبینی راستیمرد معنی باش و گام از هر دو کشور در گذار
بندهٔ فضل خداوندیست و آزاد از همهنه عبای خویش داند نه قبای شهریار
هیچ کس را نامدست از دوستان در راه عشقبی زوال ملک صورت ملک معنی در کنار
صدهزاران کیسهٔ سوداییان در راه عشقاز پی این کیمیا خالی شد از زر عیار
هر که در میدان عشق نیکوان گامی نهادچار تکبیری کند بر ذات او لیل و نهار
و آنکه او اندر شکر ریز بتان شادی نکرددان که روز مرگ ایشان هم نگردد سوگوار
طلعت زیبا نداری لاف مه رویی مزنعدت عدت نداری دل ز شاهان بر مدار
طیلسان موسی ونعلین هارونت چه سودچون به زیر یک ردا فرعون داری صد هزار
رو که در بند صفات و صورت خویشی هنوزبر سوی تو عز منبر خوشترست از ذل دار
ای برآورده ز راه قدرت و تقدیر و قهرزخم حکم لاابالیت از همه جانها دمار
عالمی در بادیهٔ قهر تو سرگردان شدندتا که یابد بر در کعبهٔ قبولت باز بار
هرکجا حکم تو آمد پای بند آورد جبرهر کجا قهر تو آمد سر فرو برد اختیار
یارب ار فانی کنی ما را به تیغ دوستیمر فرشتهٔ مرگ را با ما نباشد هیچ کار
مهر ذات تست یارب دوستان را اعتقادیاد فضل تست یارب غمکشان را غمگسار
دست مایهٔ بندگانت گنج خانهٔ فضل تستکیسهٔ امید از آن دو زد همی امیدوار
آب و گل را زهرهٔ مهر تو کی بودی اگرهم ز لطف خود نکردی در از لشان اختیار
دوستان حضرتت را تا چو تو ساقی بویهست یکسان نزد ایشان نوش نحل و زهر مار
هر که از جام تو روزی شربت شوق تو خوردچون نراند آن شراب ار داند آن رنج خمار
کیست آنکو ساعتی در بحر مهرت غوطه خوردکش بدست از آتش شوق تو یکساعت قرار
هرکه او نام از تو جوید ایمنست از نام و ننگهر که او فخر از تو آرد فارغست از فخر و عار
هر که از درگاه عزت یافت توقیع قبولپیش درگاهش کمر بندد به خدمت روزگار
کیست آنکو عز خویش از خاک درگاه تو دیدکوشد اندر صدر دین در چشم کس یک روزخار
چون جمال گوهر حدادیان یوسف که زدپتک حجت بر سر اعدای دین حدادوار
آن که چون در درس و مجلس دم زند در علم و دینچون دم آخر نیابی در همه گیتیش یار
آن ز ترفیه و صیانت ملک را خیرات بخشو آن ز توجیه و دیانت شرع را اندیشه خوار
پیشوا و واعظ دین محمد کز ورعسنت همنام خود را هست دایم جانسپار
گر نبودی باغ رایش را نهالی بس قویاین چنین شاخی ازو پیدا نگشتی در دیار
آنکه خاک تیره را بر چرخ فضل آمد بدوکز چنان چرخی چنین خورشید دین گشت آشکار
گر ز چرخ آسمان آمد زمستانی چنینبنگر از چرخ زمین اندر زمستان نوبهار
ور ز چرخ آسمان آید سحاب برف ریزآمد از چرخ زمین دریای مروارید بار
هر کسی جزوی امامت نیز دعوی می‌کندلیک پنهان نیست شاه ذوالفقار از ذوالخمار
فتویی کز خانهٔ حدادیان آمد بروننص قرآن دارد آنرا از درستی استوار
هیچ جاهل در جهان مفتی نگشته‌ست از لباسهیچ گنگ اندر جهان شاعر نگشته‌ست از شعار
خود گرفتم هر کسی برداشت چوبی چون کلیممعجزی باری بباید تا شود آن چوب مار
دور مشتی مدعی نامعنوی اندر گذشتدور دور یوسف‌ست ای پادشا پاینده‌دار
لفظ شیرینش غذای جان ما شد بهر آنکگر غذای تن شدی بی زور ماندی روزه‌دار
از چنین شاخی چنین باری پدید آمد به شهرپس درخت گل چه آرد جز گل خوشبوی بار
احمد محمود خصلت خواجه ای کامروز کرداز سخن چشم عدوی احمد مختار تار
در چنین مجلس که او کردست آنک کرده‌اندجبرئیل از سدره و حوران ز کنگرها نظار
از پی این تهنیت را عاملان آسماناختران ثابت آرند اندرین مجلس نثار
زیب معنی بایدت اینک شنیدی ای پسرنقش مانی بایدت رو معتکف شو در بهار
چشم آن نادان که عشق آورد بر رنگ صدفبالله ار دیدش رسد هرگز به در شاهوار
قد و منظر چنگری بنگر که در علم نظرجان خصمان را همی چون دارد اندر اضطرار
هر که مردست او بود در جستجو معنی پرستهر که زن طبعست خود ماندست در رنگ و نگار
کار صدق و معنی بوبکر دارد در جهانورنه در هر کوی بوبکرست و در هر کوه غار
کار کردار علی دارد وگرنه روز جنگهیچ کاری ناید از نقش علی و ذوالفقار
ای چو آتش در بلندی وی چو آب اندر صفاوی چو باد اندر لطافت وی چو خاک اندر وقار
اینهمه حشمت ز یک تاثیر صبح بخت تستباش تا خورشید اقبالت برآرد روزگار
تا ببینی کز برای عشق خاک درگهتچرخ چون پیشت کمر بندد به رسم افتخار
نیز دولت را بسی شادی نباید کرد از آنکهر که بالا زود گیرد زود میرد چون شرار
قطرهٔ آبی که آن را از هوا گیرد صدفروزگار آن را تواند کرد در شاهوار
بستر از خار و خسک ساز ای پسر اکنون چو گلتا چو دستنبوی بر دست شهان گیری قرار
روزها چشم و چراغ عالمی گردد چو شمعهر که پیماید ز دیده قامت شبهای تار
از پی یک مه که برگ گل دمد بر وی همیگرمی و سردی کشد در باغها یکسال خار
تا بهشت و چرخ باشد نزد عالم هشت و هفتتا حواس و طبع باشد پیش دانا پنج و چار
یمن بادت بر یسار و یسر بادت بر یمیندانشت جفت یمین و دولتت جفت یسار