گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۷۳ - مناقشهٔ مرد دهری با بوحنیفه

ای خردمند موحد پاک دین هوشیارا زامام دین حق یک حجت از من گوش دار
آن امامی کو ز حجت بیخ بدعت را بکندنخل دین در بوستان علم زو آمد به بار
آنک در پیش صحابان فضل او گفتی رسولتا قیامت داد علمش کار خلقان را قرار
شمع جنت خواند عمر را نبی یکبار و بسبوحنیفه را چراغ امتان گفت او سه بار
گفت بوبکر: ای محمد زین دو فاضلتر کدام؟گفت: عمر آنکه دین حق بدو شد آشکار
چون پدید آمد به کوفه بوحنیفه تاج دینآنکه شد از علم او دین محمد آشکار
گفت گردد امتم هفتاد و سه فرقت بهماهل جنت زان یکی و مرجع دیگر به نار
بوحنیفه سرور آن قوم اهل جنت‌ستملحد اهل هوا از وی شود مقهور و خوار
معنی سه بار گفتن بوحنیفه را چراغماضی و مستقبل و حال از علومش در حجار
اینک رفت و اینکه آید و آنکه بیند روی اوهر سه را زو روشنایی هر سه را علمش حصار
دهریی آمد به نزدیک خلیفه ناگهانبغض دینی مبغضی شوخی پلیدی نابکار
این چه بدست از شریعت بر تنت گفت ای امیریافتستی پادشاهی خوش خور و بی غم گذار
روزه و عقد و نکاح و دور بودن از مرادحج و غزو و عمره و این امرهای بی شمار
خویشتن رنجه چه داری چون به عالم ننگریتا بدانی کین قدیمست و ندارد کردگار
گفت رسم شرع و سنت جمله تزویر و ریاستسر به سر گیتی قدیمست و ندارد کردگار
آمدی تو بی‌خبر و ز خویش رفتی بی خبرنامد از رفته یکی از ما برفته صدهزار
هست عالم چون چراگاهی و ما چون منزلیچون برفت این منزلی گیرد دگر کس مرغزار
طبع و اخشیج هیولا را شناسیم اصل کونهر کرا این منکر آید عقل او گیرد غبار
خانه‌ای دیدم به یونان در حجر کرده به نقشصورت افلاک و تاریخ بنایش بر کنار
نسر واقع در حمل کنده که تاریخ این به دستکی بگوید این به دست کس شناسد این شمار
کو منجم کو محاسب گو بیا معلوم کنابتدا پیدا کن و مر انتها را حجت آر
آنکه گفت از گاه آدم پنج و پانصد بیش نیستنسر واقع در حمل چون کرده‌اند آنجا نگار
اینهمه زرق و فسونست و دروغ و شعبدهحیلت و نیرنگ داند این سخن را هوشیار
گفت امیرالمومنین ای مرد پر دعوی بباشتا بیاید آن امام راستین فخر دیار
گر بتابی روی از او گردی هزیمت از سخنبر سر دارت کنم تا از تو گیرند اعتبار
گر ز تو نعمان هزیمت گیرد و گردد خموشمعمتد گردی مرا و هم تو باشی میر و مار
چاکری را نامزد کرد او که نعمان را بخوانتا کند او این جدل در پیش تخت شهریار
رفت قاصد چون بدید آن کان علم و فضل راگفت: آمد ملحدی در پیش خسرو بادسار
می چنین گوید که زرق‌ست این مسلمانی و فنخود شریعت چون ردایی کش نه پودست و نه تار
گفت امیرالمومنین: تا حاضر آید پیش اودین ایزد را و شرع مصطفا را پشت و یار
گفت قاصد را امام دین چو بگزارم نمازپیش میرالمومنین آیم ورا گو: چشم دار
تا نماز شما نامد بوحنیفه پیش شاهچیره گشته دهری آنجا شاه بد در انتظار
هر زمان گفتی به شه آن ملحد بطال شوم:می بترسد از من او زان شد نهان از اضطرار
کیست در گیتی که یارد گفت با من زین سخنکیست در عالم که او از من ندارد الحذار
گفت: شاها می بفرما تا بیارندم به پیشمطربان خوش لقای خوب روی نامدار
آنک می‌دارند روزه گوید ار او راست مزدساغری می‌بایدم معشوق زیبا در کنار
او چه داند روزه و طاعات عید و حج و غزوعید او هر روز باشد روزه او را در چه کار
اندرین بودند ناگاهی درآمد مرد دینشاد گشت از وی خلیفه دهر یک درمانده‌وار
گفتش از خجلت که: ای نعمان چرا دیر آمدیداد نعمانش جوابی پر معانی مردوار
گفت: حالی چو شنیدم امر شه برخاستمرخ نهادم سوی قصر و تخت شاه تاج‌دار
چون رسیدم بر کران دجله کشتی رفته بودبود نخلی منکر آنجا تختهایش بر قطار
درهم آمد کشتئی شد درزهایش ناپدیداز سر نخل آمدش لیف و درو شد صد مرار
حلقه‌های آهنین دیدم ز سنگ آمد بروناندر آمد دو مرار و کشتئی شد پایدار
کشتی آن گه پیش آمد من نشستم اندروآمد و بنشست آن گه بر کران جویبار
پیشم آمد تا بدو اندر نشستم دیر شدزین سبب تا خیرم افتاد ای پسر معذور دار
گفت ملحد: شرم داری بو حنیفه زین دروغحجتی آورده ای کین کس ندارد استوار
گفت آن گه بو حنیفه آن امام دین حقمر امیرالمومنین را که: ای امیر باوقار
خصم می‌گوید که صانع نیست عالم بد قدیماین ز طبعست و هیولا نیست این را کردگار
آن گهٔ منکر همی گردد که مصنوعات راصانعی باید مگر دیوانه است این گوش دار
تخته‌ای را منکری کت صانعی باید قدیممی نداری استوارم من روا دارم مدار
ای سگ زندیق کافر خربط میشوم دونمی نبینی فوق و تحت و کوه و صحرا و بحار
گاه ابرو گه گشاده گاه خشک و گاه نمگاه برف و گاه باران گاه روشن گاه تار
می نبینی بر فلک این خسرو سیارگانماه و انجم را ازو روشن همی دارد چو نار
هفت کوکب بر فلک گشته مبین در زمیندر ده و دو برج پیدا گشته در لیل و نهار
ماه در افزایش و نقصان و خود بر حال خویشسوی مصنوعات شو آن گه صنایع کن نظار
ای سگ کافر به خود اندر نگه کن ساعتیتا ببینی قدرتش مومن شوی ای دلفگار
قدرت حق عجز تو بر رنگ مویت ظاهرستمی کند آزادی موی سیه کافوروار
قطره‌ای آب آمد اندر کوزه‌ای کش سرنگونصورتی زیبا پدید آورد از وی بی‌عوار
آدمی در روشنایی صنعتش پیدا کندکار صانع بر خلاف این بود اندیشه دار
در سه تاریکی نگارد صورتی چون آدمیآن گهٔ بر وی پدید آرد خط و زلف و عذار
نطق گویایی و بینایی و سمع آرد پدیدهفت چشمه در بدستی استخوان باده بار
آب چشمت شور کرد و آب گوشت تلخ و خوارآب بینی منقبض و آب دهانت نوش بار
آب چشمت شور از آن آمد که به گنده شودگر نباشد تلخ زی وی راه یابد مور و مار
در دهانت آب خوش آمد تا بدانی طعم چیستچند گویم زین دلایل کن برین بر اختصار
صانعی باید حکیم و قادر و قایم به ذاتتا پدید آید ز صنع وی بتان قندهار
طبع نادان کی پدید آرد حکیم و فیلسوفعقل از تو کی پذیرد این سخن را بر مدار
این مخالف طبعها با یکدگر چون ساختندآب و آتش خاک و باد ای ملحدک حجت بیار
آنچه می‌گوید بدیدم من به یونان خانه‌ایاین چه حجت باشد آنجا صورتی کردست کار
رو بگو ایزد یکی قایم به ذات و لم یزلقادر معطی و دانا خالق بر و بحار
ما نبودیم او پدید آوردمان از چار طبعمحدث آمد چار طبع و چار فصل روزگار
بگرو ای ملحد به قرآن «قل هوالله» یادگیرچند باشد بر سرت از جهل و کفر و شک فسار
چون شنید این حجت از وی دهر یک خاموش گشتکرد هر یک خوار او را پس بکردندش به دار
گفت نعمان ای خلیفه بعد ازین چونین مکنملحدان را پیش خود منشان ازین پس زینهار
ابن عم مصطفایی تیغ ازو میراث تستمیزن اکنون بر سر ملحد چو حیدر ذوالفقار
هر چه فرماید ترا قرآن و اخبار رسولاندر آن آویز ملحد را ز مجلس دور دار
گفت: پذرفتم ز تو ای حجت دین خدایشاد باش ای بوحنیفه ای امام بردبار
ای سنایی شکر این دانی که نتوانی گزارددین اسلام و امام عالم و پرهیزگار
گر سنایی مستجب گردد به آتش بی گمانزین مناقب رسته گردد ای برادر گوش دار