قصیدهٔ شمارهٔ ۷۲ - در مدح ابوالمعالی یوسف بن احمد
آبرویی کان شود بی علم و بی عقل آشکارآتش دوزخ بود آن آبرو از هر شمار
پیشی آن تن را رسد کز علم باشد پیش دستبیشی آن سر را رسد کز عقل باشد پایدار
وای آن علمی که از بی عقل باشد منتشروای آن زهدی که از بی علم یابد انتشار
ای که می قدر فلک جویی و نور آفتابیک شبه بیداریی چون چرخ و چون انجم بیار
لاف پنهانی مزن بی علم هر جا بیهدهعلم خوان خود پیش از آن پنهان کند علم آشکار
مایهای داری چو عمر از وی مدان جز علم سودقوتی داری چو عقل از وی مکن جز جهد کار
عهدهٔ فتوای دین بی علم در گردن مگیروعدهٔ شاهی و شادی بیخرد در دل مدار
آلت رامش بگیر و جای آرامش مجویپردهٔ غفلت مپوش و تخم بیفضلی مکار
لابهٔ هر خاصه منگر بند دل بر طبع نهیاوهٔ هر عامه مشنو پند من بر جان گمار
یادگاری ده ز بیداری شب خود را مگروقت رفتن نام بهروزیت ماند یادگار
افسر و فرق ای پسر بیرنج کی گردد قرینسیری و خواب ای فتا با علم کی گیرد قرار
علم خواهی مرحلهٔ علم از مژه چشمت سپرفضل جویی راه شب بر بحر بیداری گذار
ماه گردی گر بیابی آتشی از نور علمبحر گردی گر بیابی در علم آبدار
در اگر خواهی چنین رو نزد آن دریای علمنور اگر خواهی چنین شو سوی آن شمع تبار
بوالمعالی احمد بن یوسف بن احمد آنکآسمان دانشست و آفتاب روزگار
نوربخشی چون سپهر و درفشانی چون سحابحقگزاری چون زمین و مایهداری چون بهار
آن گهر باری که چون بیدار شد از کتم عدمماند بیچونان گهر بحر عدم تا حشر خوار
لافگاه علم و دین از نجم پر کرد انجمندامن کتم عدم زین در تهی کردش کنار
شمع گردون نزد جودش مایهٔ بخلست بخلاوج گردون پیش قدرش مایهٔ عارست عار
یار او گر چشم دارد روزگار اندر علوم«لن ترانی» بانگ برخیزد ز خلق انتظار
خار با خرما بگاه طعم کس کی کرد جفتلعل با خر مهره اندر عقد کس کی کرد یار
آب جویست آنکه جوید سوی هر ناجنس راهجوهر آتش ز همت بر فلک باشد سوار
لاجرم زین دادهٔ گردون و زادهٔ چار طبعاین جهان در رامش ست و آن جهان در افتخار
پایهٔ پاییدن جان نزد لطفش یک به دستمایهٔ بالیدن تن پیش رایش یک شرار
ای ز تاثیر مزاجت چارگوهر بر فزونیافته قدر و بلندی صفوت و لطف و وقار
میل دانش سوی تو چون میل اجزا سوی کلآب دولت سوی تو چون آب سیل از کوهسار
آتش طبع بی اصلان ز آب روی خود بکشدود بیعلمی ز خانهٔ مغز بی علمان برآر
لالهٔ دعوی ز کوه که دروغان نیست کنآفت فتوی ببر از مفتیان جهل بار
جاهلان را چاره نیست از نسبت پست دروغمار مهره جوی نادان نیست دور از زهر مار
لنگی و رهواری اندر راه دین ناید نکواسب دانش باید ار نی دور شو زین رهگذار
فقر از آن خواهی که پاکی از بیان فقه و شرعلالهزان جویی که دوری از میان مرغزار
قوت شرع از فقیهان میشناسم نز فقیرلاف بوبکر از محمد میشناسم نه ز غار
یادگار مصطفا در راه دین علمست علمهیچ جاهل بی تعلم فقر کی کرد اختیار
هول و خشم یوسفی باید درین ره بدرقهفقه و فضل یوسفی باید درین ره غمگسار
ای جمال ملک و دانش سرفراز از بهر آنکیوسفی اصلی و احمد خلق و حدادی تبار
لاله و کوهی بلون حلم بابویی و رنگآتش و آبی به قدر و لطف بی دود و بخار
کان دین را مایهای همچون بدن را پنج حسلشکری مر ملک عز را چون نبی را چار یار
تربیت یاب از پدر چون آفتاب از آسمانعلمها گیر از پدر چون بخردان از روزگار
ابتدا این رنجها میکش که در باغ شرفزود یابی صد گل خوشبوی از یک نوک خار
صد هزاران چرخ بینی زین سپس برطرف کوناز تبرک نعل اسبت کرده چون مه گوشوار
عاقلان بینی به شادی بهر آن در هر مکانناقدان بینی به رنج از بهر این در هر دیار
دور مشتی جاهل ناشسته روی اندر گذشتدور دور یوسف ست ای پادشا پایندهدار
همچو جانی خالی از اعراض و اشباه جهانآفتاب و آسمانی بی کسوف و بی غبار
اینهمه ز اقبال و علم اوست ورنه در جهانیوسفان بی خرد بسیار بینم دلفگار
لختکی چون چرخ بیداری گزین کز بهر تومنبری کرد از شرف چون شمس گردون اختیار
لک لک ناموخته گر مار میگیرد چسودباز علم آموخته از قدر و عز جوید شکار
هیبت و عز و بها با رنج تن باشد قرینقدرت و قدر و شرف با علم دین دارد قرار
قاید چشم و چراغ عالمی گردد چو شمعآنکه پیماید به دیده قامت شبهای تار
یافه کم گوی ای سنایی مدح گو کز روی عقلهیچ پرخوابی نجستست از طبیبان کوکنار
او امام پند گویانست پندش میدهیویحک از گستاخی و ژاژ تو یارب زینهار
لولو اوصاف او بر صدر جاهش میفشانگوهر افغال او بر یاد طبعش می شمار
دور شو زین پند دادن زان که زشت آید شدنبی حساب و بی سپر با حیدر اندر کارزار
ابلهی باشد براختن تیغ چوبین بر کسیکو به کمتر کس ببخشد در زمان صد ذوالفقار
روز تا نبود چو ماه و ماه تا نبود چو سالعلم تا نبود چو جهل و آب تا نبود چو نار
یمن بادت بر یسار و یسر بادت بر یمیندانشت جفت یمین و دولتت جفت یسار
نوبهارت با امام دین مبارک باد و باداین چنین تان هر زمان با عافیت سیصد بهار
باد نهصد سال عمرت روز از نهصد زمانهر زمانی روز او چون روز محشر صد هزار