گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۵۵ - در مدح بهرامشاه

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه: اهکند۲۷ بیت
روز بر عاشقان سیاه کندمست چون قصد خوابگاه کند
راه بر عقل و عافیت بزندز آنچه او در میان راه کند
گاه چون نعل اندر آذر بستیوسفان را اسیر چاه کند
گاه چون زلف را ز هم بگشادتنگ بر آفتاب و ماه کند
گاه بیجاده را بطوع و بطبعدر سر رنگ برگ کاه کند
گه چو دندان سپید کرد بطمعملک الموت را سیاه کند
گه بیندازد از سمن بسترگاه بالین گل گیاه کند
گاه زلف شکسته را بر دلحلقهٔ حضرت الاه کند
گاه خط دمیده را بر جاننسخهٔ توبهٔ گناه کند
گاه بر جبرئیل صومعه راچار دیوار خانقاه کند
گاه بر دیو هم ز سایهٔ خویششش سوی صحن خوابگاه کند
بوی او کش عدم نبوییدیگاهش از قهر در پناه کند
لب او را که بوسه گه بودیگاهش از لطف بوسه خواه کند
عشق را گه دلی نهد در برتا دل اندر برش سیاه کند
عقل را گه کله نهد بر سرتا سر اندر سر کلاه کند
پیشهٔ آفتاب خود اینستچون کسی نیک تر نگاه کند
جامهٔ گازر ار سپید کندروز گازر همو سیاه کند
اینهمه می‌کند ولیک از بیمآه را زهره نی که آه کند
از پی آنکه رویش آینه استآه آیینه را تباه کند
من غلام کسی که هر چه کندچون سنایی به جایگاه کند
همه کردار او به جایگه استخاصه وقتی که مدح شاه کند
شاه بهرامشاه آنکه همیدین و دولت بدو پناه کند
گور با شرزه شیر از عدلشدر میان شعر شناه کند
صعوه در چشم باز از امنشاز پی بیضه جایگاه کند
تارح و زلف دلبران وصافبه گل و مشک اشتباه کند
چاه صد باز را اگر خواهدتاج سیصد هزار جاه کند
محترز باد ظلم از در اوتا چو نحل آرزوی شاه کند