قصیدهٔ شمارهٔ ۵۴ - آن شاعر این شعر را در پاسخ حکیم سنایی فرستاد
باش تا حسن نگارم خیمه بر صحرا زندشورها بینی که اندر حبة الماوا زند
از علای خلق او عالم چو علیین شودپس خطابش قرب «سبحان الذی اسری» زند
کیست کو پهلو زند با آنکه دولتخانه رااز بزرگی سر به «اوادنی» و «ما اوحی» زند
در حجاب کبر یا چون باریا جولان کندتکیه کی بر مسند «لا خوف» و «لا بشری» زند
در مصاف عاشقان در سینههای بیدلانضربت قرب وصال از درد ناپیدا زند
آنچه نتوانند زد آن دیگران بر هفت رودآن نوا از دست چپ آن ماه بر یکتا زند
ای گلی کز گلبنت عالم همه گلزار شدوز گلت بوی «تبارک ربنا الاعلا» زند
برگ دار گلبنت «طاها» و بیخش «والضحا»بار او «یاسین» و شاخش سر به «اوادنی» زند
جوشها در سینهٔ عشاق نیز از مهر توهر زمانی تف ورای گنبد خضرا زند
شکر احسان تو مدح تست ای صاحب جمالنقش مدح تو رقم بر دیدهٔ بینا زند
این جواب شعر استادم که گفت اندر سرخس«چون همی از باغ بوی زلف یار ما زند»