قصیدهٔ شمارهٔ ۴۸ - در مدح بهرامشاه
عقل کل در نقش روی دلبرم حیران بماندجان ز جانی توبه کرد آنک بر جانان بماند
جان ز جان کردست شست آن گه ز خاک پای اوجان پیوندیش رفت و جان جاویدان بماند
صبح پیش روی او خندید و بر خورشید چرخنور صادق بی لب و دندان از آن خندان بماند
نقش بند عقل و جان را پیش نقش روی اودست در زیر زنخ انگشت در دندان بماند
عشق چون دولت به پیش روی او بی غم نشستکفر چون ایمان به پیش روی او عریان بماند
کفر و ایمان از نشان زلف و رخسار ویستزان نشان روز و شب در کفر و در ایمان بماند
عقل با آن سراندازی به میدان رخشدر خم زلفین او چون گوی در چوگان بماند
از برای رغم من گویی ازین میدان حسنعیسی مریم برفت و موسی عمران بماند
آتش جانان گریبانگیر جان آمد از آنکآنهمه تر دامنی در چشمهٔ حیوان بماند
گفتمی کن رنگ با مرجان چه ماند با لبشنی غلط کردم ز خجلت رنگ با مرجان بماند
نیست صبرم از میانش تا چو ذات خود مگربر میانم چون میانش والله ار همیان بماند
زخم خوار خویش را بی زخم خود مگذار از آنکخوار گردد پتک کوبنده که از سندان بماند
عاقبت از دشنهٔ مژگانش روی اندر کشیدعافیت در سلسلهٔ زلفینش در زندان بماند
بهتر آن تا خاکپایش را به دست آرد مگرچرخ را هرچند جنبش بود سرگردان بماند
عقل و جان در خدمت آن بارگه رفتند لیکعقل کارافزای رفت و جان جان افشان بماند
هر چه خواهی گو همی فرمای کاندر ذات ماقایل فرمان برفت و قابل فرمان بماند
گر قماری کرد جان با او بجانی هم ز جانلاجرم در ما ز دانش مایه صد چندان بماند
گوهر جان و جهان ذات سنایی را ازوستگرد می زو ماند ذاتش بی مکان و کان بماند
تا نگیرد مرغ مر مرغ سنایی را ز بیملاجرم چون مرغ عیسی روز از آن پنهان بماند
تا جمال قهر و لطفش سایه بر عالم فکندشیر در بستان فنا شد شیر در پستان بماند
زلف شیطانیش گر دل برد گو بر باک نیستمنت ایزد را که جان در مدحت سلطان بماند
خسرو خسرو نسب بهرامشه سلطان شرقآنکه بهرام فلک در سطوتش حیران بماند
ملک علت ناکرا خوش خوش ازین عیسی پاکدرد رفت الحمدلله و آنچه درمان آن بماند
تا شدش معلوم حکم آیت احسان و عدلشد نهان چون جور بخل و عدل چون احسان بماند
بر فلک بینی که کیوان رتبتی دارد ولیکاز پی ایوان این شه چرخ خود کیوان بماند
به گراید رایت رایش بسوی عاطفتزین سبب را خان و خوان خانه بر اخوان بماند
چون گشاید دست و دل در عدل و در احسان به خلقبستهٔ احسان و عدلش جملهٔ انسان بماند