گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۷

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: الماند۱۴ بیت
کرد رفت از مردمان اندر جهان اقوال ماندهمعنان شوخ چشمی در جهان آمال ماند
از فصیحان و ظریفان پاک شد روی زمیندر جهان مشتی بخیل کور و کر و لال ماند
در معنی در بن دریای عزلت جای ساختوز پی دعوی به روی آبها آخال ماند
صدرها از عالمان و منصفان یکسر تهیستصدر در دست بخیل و ظالم و بطال ماند
عدل گم گشت و نمی‌یابد کسی از وی نشانظلم جای وی گرفت و چند ماه و سال ماند
عدل نوشروان و جور معتصم افسانه شدوز بزرگیشان به چشم مردمان تمثال ماند
رفت سید از جهان و چند مشکل کرد حلبوحنیفه رفت و زو در گرد عالم قال ماند
نیست گویی در جهان جز فیلی از اصحاب فیلشد نجاشی وز فسونش چند گون اشکال ماند
شد ملک محمود و ماند اندر زبانها مدح اویعنصری رفت و ازو گرد جهان امثال ماند
خاک شد کسری و از هر دل برون شد مهر اودر مداین از بنای قصر او اطلال ماند
هر گهی بانگی برآید گرد شهر از مردمانآه و دردا و دریغا خواجه رفت و مال ماند
رفت کدبانو کلید اندر کف نوروز دادرفت خواجه ده به دست زیرک جیپال ماند
یک گره را خانه‌ها در غیبت و وزر و بزهیک گره را گنجها بر طاعت و اهمال ماند
زین سپس شاید سنایی گر نگویی هیچ مدحزان کجا ممدوح تو خوالی پز و بقال ماند